خرید بک لینک

هوالبصیر


سر کلاس شاهنامه به حافظ فکر مى کنم. به اینکه به قول استادم، از عارف واصل گرفته تا کسى که شکست عشقى خورده یا او که مشکل اقتصادی و... دارد، همه مى توانند حافظ را باز کنند و بخوانند و بگویند دارد حرف دل مرا مى زند!

اما سر این کلاس، من جلوه دیگری از این رندی را دیدم. گاهى معلممان براى یک مسئله اسطوره شناختى خاص، شاهدى از حافظ مى آورد که اعجاب انگیز است. یاد این جمله ی کتاب درسی که سابقا در نظرم اغراق انگیز بود، می افتم: حافظ، حافظه ی ماست...


+احساس می کنم غزل امشب، زمانی جزئی از وجودم بوده است:


هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

وان که این کار ندانست در انکار بماند


اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن

شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند


صوفیان واستدند از گرو می همه رخت

دلق ما بود که در خانه خمار بماند


محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد

قصه ماست که در هر سر بازار بماند


هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم

آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند


جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت

جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند


گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس

شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند


از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوار بماند


داشتم دلقی و صد عیب مرا میپوشید

خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند


بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد

که حدیثش همه جا بر در و دیوار بماند


به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی

شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند


+معمولا پیشنهاد آلبوم موسیقی نمی دهم. اما بعضی از کارهای آلبوم مستور و مست شجریان خیلی خوب است. مثلا همین شعر بالا...

بشنوید ای ساکنان کوی رندی، بشنوید! :)

برچسب: نویسنده: فاطمه افشاری تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 15:32

صفحه بندی