یا چیزی نگو، یا اگر می گویی پرچم کلمات را بالا نگه دار - تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 21:17
هوالقریب کلمات را از ارزش نینداز عزیز منمثلا، وقتی چیزی را که نیست و من به وضوح می فهمم که نیست، ادعا می کنی، کلمات بی ارزش می شوند. کلمات که بی ارزش شوند، امید هر راهی را می بندی بنده ی خداآخر تمام راه ها با کلمه اند که ممکن و مفهوم می شوند.راه اعتماد را می بندیراه تعامل را می بندیراه دوست داشتن را...
وز جبین گره بگشا..؟ - تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 23:23
هو از خیابان نوای حزینی به گوش می رسد. زمزمه وار، مبهم و یکسره بی توقف.  دلم تنگ شده بود برای این کنج خلوت.برای شبی مثل امشب که می شود در فکر و اندوه و تمنا غوطه خورد. قرار است فردا بعد از مدتها استادهایم را ببینم، و شاید وعده این دیدار، بی اثر نباشد در حال نادر امشب من. مجتبی خوابیده، صدای نف
حوصله شرح قصه نیست - تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 23:23
هوالعلیم چقدر لب برچیدن و بغض فرو دادن و به دنبال دستاویزی برای نشاط گشتن- تا خنده ها آنقدرها هم مصنوعی نباشند- ، راحت تر است از توضیح حالت برای کسی که نمی فهمد.  Adblock test (Why?)
یا چیزی نگو، یا اگر می گویی پرچشم کلمات را بالا نگه دار - تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 23:23
هوالقریب کلمات را از ارزش نینداز عزیز منوقتی چیزی را که نیستی و من به وضوح می فهمم که نیستی، ادعا می کنی، کلمات بی ارزش می شوند. کلمات که بی ارزش شوند، امید هر راهی را می بندی بنده ی خداآخر تمام راه ها با کلمه اند که ممکن و مفهوم می شوند.راه اعتماد را می بندیراه تعامل را می بندیراه دوست داشتن
قولوا ...تفلحوا - تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 12:31
هو دم صبح ماه مبارک فکری شده ام که اگر همه اشهدهای نمازهایم را تا امروز واقعا شهادت داده بودم یا اقلا هربار کمی بیشتر قلبم را سوق داده بودم، شاید تا الان به فلاح رسیده بودم. یا تا الان چشمم باز شده بود. به اینکه واقعا لا موثر فی الوجود الا الله. به اینکه جز او دست هیچ موجودی باز نیست. به اینکه نگران...
ای آنکه نیست در تو شباهت به هیچکس؛ چیزی نماندهاست عزیزِ دلم شوی. - تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 12:31
یا مولّف القلوب گفت: خوش حالم که دلم برای شما تنگ می شود.
چنان به موی تو آشفته ام به بوی تو مست.. - تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 12:31
هوالودود آمدم روسری ام را سر کنم تا به گل ها آب برسانم، درجا خشکم زد... چقدر روسری توسی و صورتی که دیروز همه جای اتاق افتاد؛ بوی تو را می داد! لطفا تا عطرش نرفته، بغلت را با یکی از آن اتوبوس های شبرو پست کن!
فدعا ربه انی مغلوب فانتصر - تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 12:31
امشب قبل از خواب صدایی در من زمزمه های پیوسته داشت: باید مغلوب شوی... مغلوب ، مضطر است. تا مضطر نباشی باران نمی بارد. خدایا من تلاشم را کردم آنچه در توانم بود به کار بستم برای انتخاب درست من اعتماد کردم، نه به چند حرف و سخن، بلکه به وعده ی تو. حالا هم از دیگری انتظاری نیست. پناه، خود تویی. نگذار قلب...
فسیل های برجا مانده از وبلاگ سرگشتگی. سال 95-94 - تاریخ: 1399/3/13 ساعت: 17:06
:: ای باران...از غصه ام آگاهی هوالودود پنجره را باز بگذار. باید عطر خاک باران خورده و موسیقی قطره ها اتاق را پر کند. باید کمی به خودت استراحت بدهی، مثلا دراز بکشی و چشمانت را ببندی و به هیچ چیز جز
از مقامات تبتل - تاریخ: 1399/3/13 ساعت: 17:06
و تو حتما مقاومت در هم شکسته ام را می بینی و از راز اشک من با خبری و تو می دانی که چرا و چگونه تمایلات من تغییر می کند چگونه از مردم می رمم و به کنج نهانی کشیده می شوم و خلوت را بیش از پیش دوست می دار
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست - تاریخ: 1399/3/13 ساعت: 17:06
یا نور کل نور امشب هزار و یک شباهت با شمع شمردم. مخرج مشترک تمامشان سوختن بود. یا بهتر بگویم؛ ذره ذره آب شدن.
با من صنما دل یکدله کن! - تاریخ: 1399/3/13 ساعت: 17:06
هوالعزیز امروز در میان آشفتگی، درست همان زمان که می گفتم: خدایا چرا همه چیز تا این حد پیچیده است؟! خدایا چه کسی جز تو می فهمد که چقدر حال همه ما پیچیده است؟، به ذهنم رسید که در منظر خدا هیچ چیز پیچیده
استعاذه - تاریخ: 1399/3/13 ساعت: 17:06
خدایا مرا به ابتزال واژه ها دچار نکن. واژه چیز خطرناکی است. واژه ی لوث شده، همه چیز را تقلیل می دهد. حقیقت فکر و احساس را به زیر پا می افکند. واژه ی مبتزلِ عادت شده، کفر دارد. حق را می پوشاند. پناه می برم به تو از شر آن.
خوب - تاریخ: 1399/3/13 ساعت: 17:06
یانور -خوبی؟ -الحمدلله (من به تو، چگونه بگویم که خوب نیستم و چگونه بگویم خوبم)
از سبب سوزیش، من سودایی ام... - تاریخ: 1399/3/13 ساعت: 17:06
یکباره ممکن است صید ساده ترین کلماتی شوی که پیش از آن بارها گفته بودی، و سرسری هم نگفته بودی! اما دلت به قلابشان گیر نکرده بود. اینگونه که هم سوال بشوی و هم مست باشی. از فهمیده و نفهمیده ات مست شوی و
قسم به درد، پذیرش، و رهاشدگی - تاریخ: 1399/3/13 ساعت: 17:06
هوالعزیز ارمغان درد، لمس ذات سفت و سخت زندگی است. چشم گشودن به آن سطح بنیادینی که همیشه ملفوف در عواطف و احساسات، از درک واقعیت خشنش دور می مانیم. احساس درد، پرده از ملال روزمره بر می گیرد. ملالی
یک قطره ی آبم که در اندیشه دریا... - تاریخ: 1399/3/13 ساعت: 17:06
هو تو را یافتن، مرگ است. برگشت ناپذیر. هنیئا مریئا.
قولوا تفلحوا - تاریخ: 1399/3/13 ساعت: 17:06
هو دم صبح ماه مبارک فکری شده ام که اگر همه اشهدهای نمازهایم را تا امروز واقعا شهادت داده بودم یا اقلا هربار کمی بیشتر قلبم را سوق داده بودم، شاید تا الان به فلاح رسیده بودم. یا تا الان چشمم باز شده بود. به اینکه واقعا لا موثر فی الوجود الا الله. به اینکه جز او دست هیچ موجودی باز نیست. به اینکه نگران...
آتش آرزو - تاریخ: 1397/4/25 ساعت: 16:32
هوالقریب آخر، چه روزهای سختی! آخر، چه لحظه های سردی! دیدیم آنچه یکصدا در دلِ خود، با صدهزار امیدِ خندان در زیر قطره های رحمت..، زیر باران، از او طلب کرده بودیم، یک باره پیش رومان می سوخت می سوخت و بر می افروخت می سوخت و بر می آشفت... بگذر از آنچه رفته بر ما آن کس که یکباره برخاست از بین آتش، تو بودی...
اکسیر - تاریخ: 1397/4/25 ساعت: 16:32
هوالقریب عمو و بابا، روی آتش کنده ها چای دم می کنند. مامان و زن عمو روی قالی نشسته اند و حرف می زنند و نفس کوچولو در آغوش مادرش آرام گرفته. عباس و محمدرضا دارند بین باغ ها می گردند. قدم زنان دور می شوم. از بین شاخه های خشک انارها می گذرم و شکوفه های بادام و گلابی را تا دامنه ی کوه دنبال می کنم. همان...

برچسب‌های مرتبط

معجزه خدا | معجزه قرآن | معجزه های خداوند | معجزه عشق | معجزه شکرگزاری | معجزه خاموش | معجزه کلمات | معجزه چیست | معجزه حضرت داوود | هیاهوی زمان