گاهی، نگاهی...
-
تاریخ: 1395/11/2 ساعت: 14:16
Www.elayk.blog.ir
غریب را..
-
تاریخ: 1395/11/2 ساعت: 14:16
هوالقریب یا اباعبدالله، دور از تو ندارد دل سرگشته دوامی دلتنگم از این فاصله... از دور سلامی! نام تو پناه است و غمت مونس جان است ای سوخته جان و دلِ مارا به تمامی ماییم و شب جمعه و یاد حرم و آه ماییم و به جامانده شمیمی به مشامی...
سبکی
-
تاریخ: 1395/11/2 ساعت: 14:16
یا مالک القلوب هرچه اشک می ریزد سبک نمی شود. خودت سبکش کن، خوابش کن، دست نوازش بر سرش بکش، خسته است، بی پناه است.
دلخوشی
-
تاریخ: 1395/11/2 ساعت: 14:16
هوالرحیم آخرین فکر امشب بعد از تمام وقایع این است که حداقل می توانم دلخوش باشم که رفتار خداوند با من در دنیای دیگر به بهترین نحو است. آن روز که عدالت مشخص می شود و او که آنچه در دل ها می گذرد را می داند، او که عالم به غیب و شهاده است، او که همه چیز در محضرش حاضر است، آن روز هر مثقال عمل من و دیگران ...
خشنود
-
تاریخ: 1395/11/2 ساعت: 14:16
هوالقریب گفته است: آزمودم دل خود را به هزاران شیوه هیچ چیزیش به جز وصل تو خشنود نکرد می خوانم: آزمودی دل من را به هزاران شیوه...
و لا لهمه مفرجا سواک
-
تاریخ: 1395/11/2 ساعت: 14:16
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
معجزه
-
تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 0:25
هوالودود می ترسم امشب که به خواب می روم دیگر بلند نشوم. به همین سادگی، فقط مهلتم به سر آید. تمام شود. چه ضمانتی هست؟ مگر نه اینکه بارها حجتش را بر من تمام کرده است؟ وحشتناک است. اما دوست دارم امشب را با این خیال، یا با این فرض به بستر بروم که فردایی پیش رو نیست. اگر معجزه ای شد و بازگشتم، گفتنی خواه...
حافظانه6
-
تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 0:25
هوالودود لطیفه ای ست نهانی که عشق از آن خیزد که نام آن نه لب لعل و خط زنگاری ست
هیاهو
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 13:56
هوالقریب گاهی اوقات هیاهو در کارها واقعا حال آدم را بد می کند. نه اینکه گوشه گیر باشی یا اهل گمنام بودن یا اینکه بخاطر اخلاص و این مسائل، اما از کاری که غایت و هدفش را نفهمی یا احساس کنی که هدف بی خودی دارد بدت می آید. منضجر می شوی. از به دنبال اسم و رسم بودن، مطرح شدن، دیگران را به خود جذب کردن از ...
شاید هیچ وقت تمام نشود
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 7:36
هوالجبّار از جهان بی خبرم، بی اثرم، بی خویشم چندوقتی ست مداوم به تو می اندیشم آتشی بود غمت، سوخت مرا، ساخت مرا چه بگویم؟ که غمت از نفس انداخت مرا رفته ام از خود و سرگشته و بیدل شده ام یا به یمن قدم عشق تو عاقل شده ام بیت در بیت پر از مثنوی و بارانم بغض در بغض... غزل زیر لبم می خوانم شعر می گویم و در...
فَمَا أَحْلَى...
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 12:45
هوالغفور بِأَبِی أَنْتُمْ وَ أُمِّی وَ نَفْسِی وَ أَهْلِی وَ مَالِی ذِکْرُکُمْ فِی الذَّاکِرِینَ وَ أَسْمَاؤُکُمْ فِی الْأَسْمَاءِ وَ أَجْسَادُکُمْ فِی الْأَجْسَادِ وَ أَرْوَاحُکُمْ فِی الْأَرْوَاحِ وَ أَنْفُسُکُمْ فِی النُّفُوسِ وَ آثَارُکُمْ فِی الْآثَارِ وَ قُبُورُکُمْ فِی الْقُبُورِ فَمَا أَحْلَ...
حافظانه4
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 15:32
هوالبصیر سر کلاس شاهنامه به حافظ فکر مى کنم. به اینکه به قول استادم، از عارف واصل گرفته تا کسى که شکست عشقى خورده یا او که مشکل اقتصادی و... دارد، همه مى توانند حافظ را باز کنند و بخوانند و بگویند دارد حرف دل مرا مى زند! اما سر این کلاس، من جلوه دیگری از این رندی را دیدم. گاهى معلممان براى یک مسئله ...
ناامیدی
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 15:31
یا غفور همیشه فکر می کردم کسانی به پوچی می رسند که درمان دردهایشان را ندانند و آویزگاهی برای دل هایشان نشناسند. حالا فکر می کنم کسانی هم هستند که می دانند داروخانه روحشان کجاست اما یارای قدم برداشتن ندارند. گاهی بخاطر سستی و کم توانی، گاهی از ناامیدی. ناامیدی هم موجب پوچی است. چه بسا همه چیز از ناام...
از تناقض ها (1)
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 15:31
هوالقریب گاهی اوقات در مسرت بخش ترین لحظات تکرار نشدنی زندگی هم عذاب وجدان داری که چرا آرام و ذوق زده ای. با خودت می گویی مگر نمی بینی هر گوشه دردی هست؟ چگونه می خندی و همه چیز را در خود به تعلیق در میاوری؟ غم های خویش را هم که در نظر نگیری، به مرز جنون انگیزِ "لأیّ الامور إلیک أشکو..." هم که نرسی، ...
می گفت ذهنت را رها بگذار و هرچه گذر کرد بنویس
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 15:31
هوالحیّ ای کاش از ابتدا نگران تمام شدن ها نبودیم. ای کاش می شد که سنگینی این عذاب تدریجی، این دل نگرانی، از دوش دلهایمان برداشته شود. ای کاش همه چیز ناگهان اتفاق می افتاد و ناگهان تکلیفمان مشخص می شد. شاید اینگونه، بیشتر از لحظاتمان لذت می بردیم. می دانم که این حرف ها بی اساس است. می دانم که اگر لذت...
غریب را...
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 15:30
هوالجبّار پدر فردا صبح می روند نجف امشب هوای دیگری دارم، شاید هوای بهتری حتی... خاطرات آخرین سفر، از گوشه و کنار ذهنم سرک میکشند و هرچیز دیگری را محو میکنند. حرارت قلبم از چشمانم چکه میکند. من چقدر بچه بودم چقدر بچه بودم چقدر...
حافظانه(؟) ۵
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 15:30
هوالقادر آنچه سعی است من اندر طلبت بنمایم این قدر هست که تغییر قضا بتوان کرد؟!
تو کیستی که...
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 15:30
هوالجبّار -دخترک، گوشه سمت راست کتاب ادبیاتش نوشته بود، ریز و درهم- از زمانی که تو را دیده ام، دوستت داشته ام. اما ای کاش دمی برایم همچون دیگران بودی، تا ببینم حقیقتا کیستی..
کندن
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 15:29
هوالقریب چه خوش گفت که دل کندن مقدمهی روح کندن است. و قدر جان کندن، شاید سخت...
آخر؟
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 15:29
هوالباقی . مدام با خودم می گویم: آخرش که چی؟ فلان موضوع چه تاثیری در دنیا و آخرتت دارد؟ به تو چه اصلا؟ بعدش چی؟ آخرش که همه قرار است بمیریم آخرش که باید از همه چیز دل بکنی آخرش که هیچ کدام از این ها برایت نمی ماند . مدام. مدام..