هوالجبّار
از جهان بی خبرم، بی اثرم، بی خویشم
چندوقتی ست مداوم به تو می اندیشم
آتشی بود غمت، سوخت مرا، ساخت مرا
چه بگویم؟ که غمت از نفس انداخت مرا
رفته ام از خود و سرگشته و بیدل شده ام
یا به یمن قدم عشق تو عاقل شده ام
بیت در بیت پر از مثنوی و بارانم
بغض در بغض... غزل زیر لبم می خوانم
شعر می گویم و در قافیه غم می ریزم
شعر می گویم و از شعر به هم می ریزم
باز می گردم از این شعر به اندوه خودم
به دل غمزده ی خسته ی مجروح خودم
...
واژه هایم همه در خوف و رجا سرگردان
مستیِ مثنوی ام را به غزل برگردان...
.
.
.
برچسب: شاید هیچ وقت,
نویسنده: فاطمه افشاری