هوالحیّ
ای کاش از ابتدا نگران تمام شدن ها نبودیم. ای کاش می شد که سنگینی این عذاب تدریجی، این دل نگرانی، از دوش دلهایمان برداشته شود. ای کاش همه چیز ناگهان اتفاق می افتاد و ناگهان تکلیفمان مشخص می شد. شاید اینگونه، بیشتر از لحظاتمان لذت می بردیم. می دانم که این حرف ها بی اساس است. می دانم که اگر لذت نمی بریم تقصیر خودمان است که در حال زندگی نمی کنیم. من خیلی چیزها می دانم اما کجای زندگیم نقش دارند؟
دل کندن سخت است. دل کندن از تمام لحظات دشوار، لحظاتی که احساس می کنی اگر پشت سرشان بگذاری، دیگر تا ابد زندگی آرامی خواهی داشت.
گاهی فکر می کنم که چرا هیچ وقت خاطراتم را درست ننوشته ام. شاید با خودم فکر کرده ام اگر بنویسم، نابود می شوند. اگر بگویم بی لطف و تقلیل یافته اند. نمی دانم، شاید هم اگر همه چیز را سر موقع خودش روی صفحه ای کاغذی می نوشتم و کنار می گذاشتم، حالا حالم بهتر بود. حالا مدام توی ذهنم چرخ نمی زدند و دردم را بیشتر نمی کردند.
آخر چرا همه چیز باید تمام شود؟ من کلافه ام از این تمام شدن ها. احساس می کنم مدام نصفه می مانم. احساس می کنم که از هیچ چیز بهره کافی نگرفته ام. احساس می کنم همچون کاهی در دست باد افتاده ام و مدام می روم و می روم و چرخ می زنم و هیچ هم به چشم نمی آیم.
...
برچسب:
نویسنده: فاطمه افشاری