خرید بک لینک
هوالقریب

عمو و بابا، روی آتش کنده ها چای دم می کنند. مامان و زن عمو روی قالی نشسته اند و حرف می زنند و نفس کوچولو در آغوش مادرش آرام گرفته. عباس و محمدرضا دارند بین باغ ها می گردند. قدم زنان دور می شوم. از بین شاخه های خشک انارها می گذرم و شکوفه های بادام و گلابی را تا دامنه ی کوه دنبال می کنم. همانجا می نشینم. زمین مسطح سرسبزی ست که گل های ریز زرد و بنفش را به دامانش ریخته اند. آسمان آبی تر از آبی است. با ابرهای انبوه و بزرگ که جا به جا بر کوه و دشت سایه انداخته اند. باد غوغا می کند. روی زمین سرسبز و درخشان دراز می کشم، دستانم را از هم باز می کنم، تریِ علف ها را زیر دستانم و بوی خاک مرطوب را در مشامم احساس می کنم. سر می گردانم؛ یک طرف رشته کوه های انبوه قیرگون و دیگر سو، دشت سرسبز و باغ های شکوفه، و آسمان آنچنان به آغوشم نزدیک است که خود را تماما رها می یابم. تصور می کنم گوش جانم تسبیحِ این تمام را، در می یابد.اما کاش دلتنگی را اکسیری بود. تصور می کنم نبض طبیعت با ضربان های دلم هماهنگ است: ای کاش او اینجا بود! ای کاش...
در این سکوت عجیب که نه صدای چلچله ای به گوش می رسد و نه آوای زنگوله های گله ای و نه صدای خروش رودخانه ی دوردست، من صدای طبیعت را می شنوم. طبیعت آواز عشق می خواند و من می گریم.(او هست! در صلابت کوه ها و طراوت دشت و درخشش شکوفه ها و عظمت آسمان، مگر نه اینکه صبر او و لبخند او و نگاهش را و آزادگی بی مانندش، در جریان است...؟) قطره های ریز روی صورت و دستانم می نشیند. رعدی سکوت را می شکند و مرا از جا بلند می کند.

برچسب: نویسنده: فاطمه افشاری تاريخ: دوشنبه 25 تير 1397 ساعت: 16:32

صفحه بندی