یا مالک القلوب
یاد آن روز می افتم که سیل آسا باران می آمد. نمی دانم بهار بود یا پاییز، چادر نمازم را به سر انداختم و رفتم توی حیاط ایستادم کنار یاس ها و دعا کردم. از ته دل دعا کردم و باران شدم. آنقدر باران شدم تا دلم آرام گرفت. باران بند آمد، یک رنگین کمان قشنگ درست شد. آمدم در اتاق و با خودم فکر کردم که عجب رویای خوبی بود. رویایی که تنها اگر اجابت شود باورش می کنم...
و آنقدر زود اجابت شد که با خود گفتم ای کاش هیچ گاه این رویایی ترین رویا تمام نشود.
و حالا که فصل دلتنگی رویاهاست می فهمم که تعبیر هیچ کدامشان آنقدرها که فکر می کردم و آنقدر که به نظر می رسید باب میل این دل نبود. حالا می فهمم که بیشتر رویاها فقط از دور زیبایند...
برچسب:
نویسنده: فاطمه افشاری