خرید بک لینک

هوالقریب


بعد از نماز اشک می ریزم و التماس می کنم، خدایا راهی در مقابلم بگذار! نگذار نفسم مرا به تباهی کشاند.

همه چیز در ذهنم روشن است. راه درست را از نادرست بازشناخته ام اما چیزی بداهت موضوع را برای دلم خدشه دار کرده است. حالا می فهمم که اصل دل است. دل باید در زندگی سالم مانده باشد...

خدایا عقل و دلم را یکی کن! خودت در قلب من جای بگیر. پاکیزه اش کن.

تلفن خاته زنگ می زند. مادر است، از راه دور زنگ زده و مدام فقط یک چیز را می پرسد: حالت خوب است؟ ناراحتی؟ بگو چه شده... چرا ناراحتی...

هرچه می پرسد می گویم خوبم. حتی می خندم تا خیالش راحت شود. رها نمی کند... حتی عصبانی می شود که چرا دروغ می گویم. آنقدر برایش پشت تلفن می خندم که ناچار بپذیرد..

ای کاش مادر نداند. می ترسم که به حجم پریشانی ام پی برده باشد. ای کاش هیچ وقت اینقدر روحمان نزدیک نبود که از این مسافت طولانی ناراحتی ام را دریافت کند.






پ.ن:

باکی نیست. هرچه می خواهی روحم را در این دنیا بسوزان. اما نگذار راه را اشتباه بروم...

برچسب: نویسنده: فاطمه افشاری تاريخ: يکشنبه 23 ارديبهشت 1397 ساعت: 20:31

صفحه بندی