هوالقریب
هیچ گاه چیزی را اینگونه از عمق دل طلب نکرده بودم. با
خدا می گفتم دیگر چقدر باید مستاصل باشم؟ چقدر اشک بریزم و تمنا کنم؟ چقدر دلم بشکند تا جوابم را بدهی؟ هر روز که می گذشت احساس می کردم که دیگر بیش از این، خواهش و استغاثه و اضطرار ممکن نیست و فردا که می شد می گفتم اگر این وادی هرگز پایان نپذیرد چه؟ درد داشتم. تمام وجودم می سوخت. هر دم در دل فریاد می زدم: چرا جوابم را نمی دهی؟
یک روز دیگر بریدم و رها شدم. نمی دانم اوج نا امیدی بود یا انتهای امیدواری، اما رها بودم. به عقب برگشتم و تقلای بی پایانم را به نظاره نشستم. تازه فهمیدم که انگار او را در میان تقلایم نمی جستم... او را در هیاهوی خواهش و تمنا گم کرده بودم..
برچسب:
نویسنده: فاطمه افشاری
تاريخ: يکشنبه
23 ارديبهشت
1397 ساعت: 20:31